بعضی از روزها دوست دارم به جای اینکه بلافاصله بعد از بیرون آمدن از شرکت، هدفون بذارم و صداهای بیرون رو حذف کنم، به صدای پای خودم گوش بدم، یک ربع ساعتی که باید تا پایین پل مدیریت بروم تا سوار تاکسی بشم، تمام راه صدای پای خودم رو گوش میدم و سعی میکنم گره های مغزم رو باز کنم، گره های کور، گره های خیلی خیلی کور

مسیر رفت و آمد من بین کار و خانه استعاره ای از ارتباط من با کاره! عصرها سُر میخورم به سمت آرامش و صبح ها شیب تند کوه رو به سمت کار مینوردم! (آخ که چقدر زحمت میکشم من!!!) شیب صبح رو سست و کشان کشان میروم در واقع!

هیچ وقت روزهای بعد سالگرد مثل روزهای قبل سالگرد نیست! شاید هم خود سالگرد اینقدر اهمیت دارد که همه چیز را تغییر میدهد. 

اما من آدم سالگردها و سالروزها نیستم، چندان یادم نمی ماند، وقتی یادم می افتد یا به یادم می آورند بیشتر به دنبال کشف پختگی یک ساله هستم!